ماجرای دختر و چاه بست...
ابتدای داستان بر اساس اتفاقاتی ست که از زبان دختر،خلاصه برایمان بازگو شدُ ما هم به زبان طنز نوشتیم....
دختری با کاروان در حال گذر از شهرمان بودند که اتوبوس شان پس از ساعت ها پیماندن راهُ فشار جسمی و روانی مسافران بالاخره در کنار یک سرویس بهداشتی سر راهی می ایستد البته سرویس بهداشتی که چه عرض کنیم سرویس نا بهداشتی و مسافران که حدود 40 نفری بودند با وجود یک توالت که البته در آن وضعیت حُکمِ گلستان را برایشان داشت صف میگیرند،تا اینکه پس از دقیقه ها نوبت به دختر بیچاره که آخرین نفربود می رسد همینکه دختر پایش را به درون سرویس میگذارد اتوبوس شروع به بوق زدن میکند و از آن طرف شوفر محترم هم در حال داد زدن هستند که مسافری جا نماند دختر هم از بیمِ آنکه اتوبوس جایش نگذارد همینکه قصد خروج از سرویس را داشته که بیشتر از این شوفر آبرویش را جلوی مسافران نشسته در کنجِ پنجره یِ اتوبوس خیره به سرویس بهداشتی نبرد دستپاچه میشودُ به هنگام خروج،گوشی تلفن همراهش از جیبشان خارج میشود و با گستاخیِ هر چه تمامتر چاه را نشانه میگیردُ با شییییییییرجه به داخل چاه فرو میرود تا روز دختر را بسازد دختر هم که میبیند راننده دستان مبارکشان را از روی بوق بر نمیدارندُ وقت تنگ است دستش را بی مهابا به درون چاه فرو میکند که گوشی را در بیاورد، اما هنگامیکه میخواستند دستشان را از درون چاه بیرون بکشند متوجه میشود دستانش به داخل چاه بست گیر افتادهُ دختر هم که درآن موقعیت اسف بار به چیزی جزء خروج فکر نمیکرده زوور میزندُ چاه بست از جایش در حالیکه به دور دستان دختر قفل شده کنده میشود و این مهمان ناخوانده مسیر اتوبوس را در ساعت سه شب که به سوی تهران روانه بود تغییر جهت میدهدُ به سویمان روانه میکُند،ما هم با دیدن وضعیت دختر نمیدانستیم بخندیم یا اینکه ناراحتشان باشیم ما که میدانستیم برای این یک مورد از دست پزشکِ اورژانس کاری ساخته نیست گفتیم بگذار به خوابش ادامه دهد و نیز خودمان وارد عمل شویم اما صادقانه بگوییم به محضِ اینکه متوجه شدیم چاه بست است یک ماسکُ دو دستکش بر دستانمان کردیمُ خارج از گود ایستادیم و مرتبا میگفتیم لِنگش کن همکارانمان هم که هر یک به نوبه ی خود در دست ابزاری داشتند یکی قیچیُ دیگری تیغ جراحی فقط اره برقی را کم داشتیم و یکی از همکارانمان که سنُ سالی ازشان گذشته بود با آن سیبیل های چارلی چاپلینیُ چَشم های سبز رنگُ گونه های سرخ بر افروخته و موهای لَختِ فرق وسطی که ما را به یاد سریال ارتش سِری مینداختُ شکم گنده اش که برآمدگیِ بی مثالش مانع دیدش شده بود چنان غرق در آوردن چاه بست بودندُ عرق از پیشانیشان جاری بود که گویی در حال محاسبات رکتور اتمی هستند او که در این وضعیت به شدت به صدایمان حساس شده بود به محض شنیدن کلامی از دهانمان روویشان را به طرفمان میچرخاندُ از بالای عینک چشم غُره ای بهمان میرفتند که دقیقا حکم shut u… را برایمان داشتُ در این موقعیت وخیمُ ول وَشو شوفر هم هی میرفتند هی می آمدند مُدام میگفتند" چه شد؟ تمام شد؟ ما هم که دیدیم دقیقا روی نِروِمان رژه میرود برگشتیمُ گفتیم بنده خدا یک ساعت پشت درهای بسته منتظر تکاتکتان ماند حالا شما نمی توانید دو دقیقه دندان به جگر بگیریدُ آرام باشید حالا هی بروید بیایید تا یک اتفاق دیگر بیافتد شوفر هم که دید حق با ماست دیگر هیچ نگفت ُرفت بر روی یکی از تخت ها دراز کشید ثانیه ای بعد صدای خُرو پُفش فضای اورژانس را در برگرفت...خلاصه تلاش همکارانمان افاده نکرد تا اینکه با تاسیسات تماس گرفته و با گاز انبر چاه بست را خارج کردندُ دختر نفس راحتی کشیدُ رویش را به طرفمان کردُ گفت خانم پرستار هزینه اش چقدر میشود؟ ما هم که دلِ خوشی از هزینه ها نداشتیم گفتیم در حال حاضر همچین چیزی در سیستم کامپیوترمان تعریف نشده تا هزینه ای برایش در نظر گرفته شود پس زودتر اورژانس را ترک کنید قبل ازینکه رئیس اورژانس بویی ببرد چون در همچین مواقعی حس مشامِ اشان به شدت قوی میشودُ دقتشان بالا میرود و برای چاه بست خدماتی در نظر گرفته میشودُ از آن طرف یک هزینه ی هِنگفتی پیش زمینه اش خواهد شد......