<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خاطرات یک پرستار </title>
<link>https://parastar86.blogfa.com</link>
<description>برای حفظ خاطراتم می نویسم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 12 Feb 2013 18:16:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>مکالمات بین پزشک و بیمار...</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/8/%d9%85%da%a9%d8%a7%d9%84%d9%85%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%db%8c%d9%86-%d9%be%d8%b2%d8%b4%da%a9-%d9%88-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1-</link>
<description>ساعت 5 صبح .. بیمار وارد اتاق پزشک میشه پزشک:سرمت تز ریق شد؟ بیمار:آره پزشک:بهتری؟ بیمار:بهترم پزشک:خوب داروهاتو طبق دستور سر ساعت مصرف کن بیمار:دکتر مشکلم چیه؟ پزشک:یه عفونت ساده ی روده ای بیمار:دکتر یه استیعلاجی برام بنویس پزشک:برا چی؟ بیمار:2 ساعت دیگه باید برم سرکار خوابم میاد.نخوابیدم پزشک:الکی که نمیشه استیعلاجی نوشت بیمار:باید بنویسی!! پزشک:کی گفته! بیمار:من میگم پزشک:تو برا خودت میگی بیمار:یا اله بنویس وظیفته پزشک:خ ن نیرو انتظامی رو بگیر خ ن:باشه</description>
<pubDate>Tue, 12 Feb 2013 18:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>خواب ابدیت...</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/7/%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8-%d8%a7%d8%a8%d8%af%db%8c%d8%aa-</link>
<description>ساعت حدود 8:30 صبح در حال تنظیم کردن سرم تخت شماره 8 هستم بیمار چند ر وزی ست که از شدت بیماری بی حال و اشتها به خوردن غذا نداره همسر بیم ار به سمت بیمار میره و شروع به بوسیدن دستها و صورت بیمار میکنه و بهش میگه الهی دورت بگردم ی ه کلمه ب گو یه چیزی بگو خیالمو راحت کن ب دونم خوبی مرد که اصرار همسرش رو میبینه در جواب میگه (خسته ام میخوام بخوابم) زن میگه باشه قربون اون چشمات برم اذیت ت نمیکنم بگیر بخواب کارم تموم میشه د ر حال رفتن به سمت استیشن پرستاری هستم</description>
<pubDate>Sun, 10 Feb 2013 17:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
<item>
<title>امشب شب بدی بود...</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/6/%d8%a7%d9%85%d8%b4%d8%a8-%d8%b4%d8%a8-%d8%a8%d8%af%db%8c-%d8%a8%d9%88%d8%af-</link>
<description>امشب شب بدی بود یک شب گرم جنوبی در یکی از شهرهای مرزی ساعت 2/5 شب در حالی که در محوطه ی بیمارستان در حال قدم زدن محو تفکراتم بودم ناگهان صدا ی ضجه های مردی مرا از لابه لای خاطر ات بیرون کشان د خود را دوان دوان به کنار مرد جوان رساندم مرد تن نیمه جان همسرش را در آغوش گرفته و به چهره ی جذاب جنوبی همسرش مینگرید و دانه های اشکش آرام آرا م بر روی گونه های آفتاب سوخته همسرش می بارید به همراه چند فرشته دیگر زن را بر روی تخت گذاشتیم ناگهان م ت وجه ی نگاه های</description>
<pubDate>Tue, 05 Feb 2013 19:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/6</guid>
</item>
<item>
<title>یک اتفاق بد در پاویون...</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/5/%db%8c%da%a9-%d8%a7%d8%aa%d9%81%d8%a7%d9%82-%d8%a8%d8%af-%d8%af%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d9%88%db%8c%d9%88%d9%86-</link>
<description>15 دی 87 ،ساعت 5 عصر،تموم بدنم از شدت تب و لرز به خود میپیچه ،بیمارارو یکی پس از دیگری کاور میکنیم. دیگه احساس میکنم جسمم توان کشش نداره. ا ز سوپروایزر کشیک درخواست off میکنم.موافقت م یکنه.ساعت 6 :30 عصر به پاویون بر میگردم.روپوشم رو عوض میکنم .اتاق سرد و سوتوکور خوابگاه بدنم رو سرد و سردتر میکنه.هیتر رو روشن میکن م و کف اتاق کنار هیتر دراز میکشم.لحظه ای بعد به خواب عمیق فرو میرم .یک ساعت و اندی بعد با صدای باز شدن در ورودی از خواب میپرم.</description>
<pubDate>Mon, 04 Feb 2013 18:56:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/5</guid>
</item>
<item>
<title>دختر 20 ساله...</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/4/%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1-20-%d8%b3%d8%a7%d9%84%d9%87-</link>
<description>دیشب شبکار بودم ساعت حدود 1 نیمه شب دختر 20 ساله ای به همراه خ و نوادش به دنبال مصرف مش روبات الکلی جهت خودکشی به اور ژانس مراج عه کرد ه که بلافاصله رفتم بال ای سر بیمار همین که به دختر نزدیک شدم بوی الکل تموم فضا رو گرفته بود که یک دفعه حالت تهوع شدید بهم دست داد ولی خودم رو کنترل کردم و از دختر که توی حالت مستی بود س وال کردم که مشک ل ش چیه همین که دستش ر و گرفتم یک لحظه احساس کرد میخوام واسش رگ بگی رم که با ترس و وحشت خودش رو عقب کشید و ساعد دستش رو ب م</description>
<pubDate>Sat, 02 Feb 2013 23:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/4</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/3/</link>
<description>سلام.امروز یه آقایی خانومشو اورده بود اورژانس بهش گفتم آقا مشکل خانومتون چیه؟ در جوابم گفت:خانوم پرستار دیشب گاو دست خانوممو گاز گرفته!</description>
<pubDate>Sun, 15 Jul 2012 21:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/3</guid>
</item>
<item>
<title>متخصص هاری</title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/2/%d9%85%d8%aa%d8%ae%d8%b5%d8%b5-%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c</link>
<description>سلام امروز میخوام یه خاطره ی جالب مربوط به سه سال پیش یعنی زمانی که طرح بودم واستون بگم. یادم میاد توی استیشن پرستاری نشسته بودیم که به ناگاه یه پدری که گویا سگ بچشو گاز گرفته بود هراسونو بدو بدو وارد اورژانس شد و گفت متخصص هاری کجاست!؟پزشک اورژانس که مشغول نوشتن شرح حال بیمار بود سرشو بلند کرد و گفت متخصص هاری تو بیابونه.همراه بیمار که مطلب رو نگرفته بود گفت یعنی دکتر من حالا باید برم کجا!!!</description>
<pubDate>Thu, 12 Jul 2012 23:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/2</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://parastar86.blogfa.com/post/1/</link>
<description>امروز میخوام برای اولین بار شروع کنم به نوشتن خاطرات کاری م .البته من در حدود 4 سال و اندی هستش که مشغول به کار شریف پرستاری هستم. با توجه به شرایط کاری با بیماران مختلف و همراهان عزیزشان! سر و کار دارم، هر روز کاری من نه یک خاطره بلکه با چندین خاطره توام است.اینم بگم که عاشق شغلم هستم و خدمت به انسان ها مخصوصا در شرایط سخت برای من افتخار است. از خاطره امروز شروع میکنم.البته در آینده از خاطرات گذشته هم یادی خواهم کرد.</description>
<pubDate>Wed, 11 Jul 2012 22:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>parastar86</dc:creator>
<guid>parastar86.blogfa.com/post/1</guid>
</item>
</channel>
</rss>
