خاطرات یک پرستار

برای حفظ خاطراتم می نویسم


دو ماه پیش در تاریخ21/11/91 ساعت 10 شب توی استیشن پرستاری نشسته بودم که مردی جوان با قدی بلند و 4شانه با چشم و ابرویی مشکی به اتفاق همسرش که زنی ظریف با چهره ای مهربان بود در حالی که زن دستش رو دور بازوی همسرش حلقه زده بود با 2 کیسه ی جداگانه از سرم با داروهای مشابه به سمتم اومدن سلام کردن جواب سلامشون رو دادم.ازشون مشکلشون رو جویا شدم.مرد گفت هردومون دچاریک بیماری  شدیم.هرموقعه یکیمون مریض میشه بلافاصله اون یکیم دچار همون بیماری میشه.قبل از آماده کردن سرم ها مرد ازم خواهش کرد اگه میشه سرم هاشون رو توی یک محیط آرام جدا از فضای شلوغ و پر هیاهوی اورژانس براشون وصل کنم.بدون مکث و حتی کوچکترین شک و تردید قبول کردم! بدون اینکه حتی دلیلش رو بپرسم.نمیدونم چرا؟..و بعد مرد جوان که بعدا اسمش رو بهم گفت بنام امین برگشت و گفت خانم پرستار نمیدونم چرا میون این همه آدم توی این همه سال یه نیروی خیلی قوی بطور ناخداگاه من رو به سمت شما کشوند که بخوام تموم جزئیات زندگی خودم و ثریا رو براتون تعریف کنم.بعد از آماده شدن سرم ها امین و ثریا رو به طرف اتاقی مجهز سه تخته که اتاق مخصوص تالاسمی ها بود راهنمایی کردم.ثریا بر روی تخت شماره 1 و امین بر روی تخت شماره 2 دراز کشید.ابتدا سرم امین و بعد سرم ثریارو وصل کردم.مرد جوان ازم خواست سرم هارو روی سرعت آهسته بذارم و پای صحبتاشون بشینم.از همکارام خواستم که توی این مدت کوتاهی که من نیستم اورژانس رو کاور کنن خوشبختانه قبول کردن و در حدود 1 ساعت مشتاقانه  پای صحبتهای امین و ثریا نشستم.و امین ریز به ریز اتفاقات زندگیشون رو در حالی که گاهی ثریا همراییش میکرد  برام تعریف کرد.شوکه شده بودم.چرا من برای در میون گذاشتن اتفاقات زندگی امین و ثریا انتخاب شده بودم.در آخر ازشون خواستم اگر اجازه میدن داستان زندگیشون رو توی وبلاگم بنویسم.با آغوشی باز درخواستم رو قبول کردن وامین ازم خواست که اسم و فامیل هردوشون رو توی داستان بیارم.در ضمن چند روز بعد مجددا به اورژانس مراجعه کردن که سبب شد جزئیات بیشتری از داستان زندگیشون رو واسم تعریف کنن و فرصتی شد تا بتونم مطالبشون رو یادداشت کنم.

در روزهای آینده داستان زندگیشون رو خواهم نوشت...     

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:51 توسط آلاله| |

Design By : nightSelect.com