خاطرات یک پرستار

برای حفظ خاطراتم می نویسم



 ابتدای داستان بر اساس اتفاقاتی ست که از زبان دختر،خلاصه برایمان بازگو شدُ ما هم به زبان طنز نوشتیم....

 دختری با کاروان در حال گذر از شهرمان بودند که اتوبوس شان پس از ساعت ها پیماندن  راهُ  فشار جسمی  و روانی مسافران بالاخره در کنار یک سرویس بهداشتی سر راهی می ایستد  البته سرویس بهداشتی که چه عرض کنیم سرویس نا بهداشتی و مسافران که حدود 40 نفری بودند با وجود یک توالت که البته در آن وضعیت حُکمِ گلستان را برایشان داشت صف میگیرند،تا اینکه پس از دقیقه ها نوبت به دختر بیچاره  که آخرین نفربود می رسد همینکه دختر پایش را به درون سرویس میگذارد اتوبوس شروع به بوق زدن میکند و از آن طرف شوفر محترم هم در حال داد زدن هستند که مسافری جا نماند دختر هم از بیمِ آنکه اتوبوس جایش نگذارد همینکه قصد خروج از سرویس را داشته که بیشتر از این شوفر آبرویش را جلوی مسافران  نشسته در کنجِ پنجره یِ اتوبوس خیره به سرویس بهداشتی نبرد دستپاچه میشودُ به هنگام خروج،گوشی تلفن همراهش از جیبشان خارج میشود و با گستاخیِ هر چه تمامتر چاه را نشانه میگیردُ با شییییییییرجه به داخل چاه فرو میرود تا روز دختر را بسازد دختر هم که میبیند راننده دستان مبارکشان را از روی بوق بر نمیدارندُ وقت تنگ است دستش را بی مهابا به درون چاه فرو میکند که گوشی را در بیاورد، اما هنگامیکه میخواستند دستشان را از درون چاه بیرون بکشند متوجه میشود دستانش به داخل چاه بست گیر افتادهُ دختر هم  که درآن موقعیت اسف بار به چیزی جزء خروج فکر نمیکرده زوور میزندُ چاه بست از جایش در حالیکه به دور دستان دختر قفل شده کنده میشود و این مهمان ناخوانده مسیر اتوبوس را در ساعت سه شب که به سوی تهران روانه بود  تغییر جهت میدهدُ به سویمان روانه میکُند،ما هم با دیدن وضعیت دختر نمیدانستیم بخندیم یا اینکه ناراحتشان باشیم ما که میدانستیم برای این یک مورد از دست پزشکِ اورژانس کاری ساخته نیست گفتیم بگذار به خوابش ادامه دهد و نیز خودمان وارد عمل شویم اما صادقانه بگوییم به محضِ اینکه متوجه شدیم چاه بست است یک ماسکُ دو دستکش بر دستانمان کردیمُ خارج از گود ایستادیم و مرتبا میگفتیم لِنگش کن همکارانمان هم که هر یک به نوبه ی خود در دست ابزاری داشتند یکی قیچیُ دیگری تیغ جراحی فقط اره برقی را کم داشتیم و یکی از همکارانمان که سنُ سالی ازشان گذشته بود با آن سیبیل های چارلی چاپلینیُ چَشم های سبز رنگُ گونه های سرخ بر افروخته و موهای لَختِ فرق وسطی که ما را  به یاد سریال ارتش سِری مینداختُ شکم گنده اش که برآمدگیِ بی مثالش مانع دیدش شده بود چنان غرق در آوردن چاه بست بودندُ عرق از پیشانیشان جاری بود که گویی در حال محاسبات رکتور اتمی هستند او که در این وضعیت به شدت به صدایمان حساس شده بود به محض شنیدن کلامی از دهانمان  روویشان را به طرفمان میچرخاندُ از بالای عینک چشم غُره ای بهمان میرفتند که دقیقا حکم   shut u… را برایمان  داشتُ در این موقعیت وخیمُ  ول وَشو شوفر هم هی میرفتند هی می آمدند مُدام میگفتند" چه شد؟ تمام شد؟ ما هم که دیدیم  دقیقا روی نِروِمان رژه میرود برگشتیمُ گفتیم بنده خدا یک ساعت پشت درهای بسته منتظر تکاتکتان ماند حالا شما نمی توانید دو دقیقه دندان به جگر بگیریدُ آرام باشید حالا هی بروید بیایید تا یک اتفاق دیگر بیافتد شوفر هم که دید حق با ماست دیگر هیچ نگفت ُرفت بر روی یکی از تخت ها دراز  کشید ثانیه ای بعد صدای خُرو پُفش فضای اورژانس را در برگرفت...خلاصه تلاش همکارانمان افاده نکرد تا اینکه با تاسیسات تماس گرفته و با گاز انبر چاه بست را خارج کردندُ دختر نفس راحتی کشیدُ رویش را به طرفمان کردُ گفت خانم پرستار هزینه اش چقدر میشود؟ ما هم که دلِ خوشی از هزینه ها نداشتیم گفتیم در حال حاضر همچین چیزی در سیستم کامپیوترمان تعریف نشده تا هزینه ای برایش در نظر گرفته شود پس زودتر اورژانس را ترک کنید قبل ازینکه رئیس اورژانس بویی ببرد چون در همچین مواقعی حس مشامِ اشان به شدت قوی میشودُ دقتشان بالا میرود و برای چاه بست خدماتی در نظر گرفته میشودُ  از آن طرف یک هزینه ی هِنگفتی پیش زمینه اش خواهد شد......

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392ساعت 2:36 توسط آلاله| |


  دو سالِ پیش در یکی از روزهای دل انگیزِ صبح پاییزی که مشغول به کار در یکی از بخش های داخلی بودیمُ فارغ از نگاه تیزُ تند همراه 75 ساله ی پیرمرد 100 ساله ای که بر روی تخت شماره ی 7 بستری بوده وما هم بی خبر از همه جا همه کس در حال وصل سرُم های مختلف بر بالای سر این پدربزرگ عزیز بودیمُ پشت به پسر مجرد این پیرمردُ و زیر لب آهسته برای خودمان ترانه ی قدیمی از ویگن را با این مضمون (بارون بارونه زِمینا ترمیشه گُل نسا جووونوم تو شالیزااااره برنج میکاره میترسُم بچاد طاقت نداااارُم طاقت نداااارُم...) را زمزمه  میکردیمُ خلاصه ما هم که جَو زده شده بودیمُ شدیدا غرق نم نم بارانی که صبح در راه آمدن به بیمارستان ریز ریز میبارید بودیم که یک آآآآن با ضربه های جسمی بر روی شانه ی چپمان به خودمان آمدیمُ سرمان را سراسیمه بر گرداندیم و مشاهده کردیم پسرِ پیرمرد با عصای چوبی اش کتفمان را به فلَک بسته و ما را زیر یوغِ ظالمانه ی خود محصور کرده ما هم که زبانمان بند آمده بود و فقط چشم در چشمِ خشمگینِ پیرمردِ ستیزه جو دوخته بودیم که متوجه شدیم با سر علامت میدهد که هر چه سریعتر آنجا را ترک کنیم ما هم که ترس وجودمان را گرفته بود یک پا داشتیمُ یک پای دیگر قرض گرفتیم و صحنه را در یک چشم بر هم زدن بدون آنکه دلیلش را جویا شویم ترک گفته و راهیِ استیشن پرستاری شدیم و ماجرا را تُند تُند مو به مو برای همکارمان تعریف میکردیم و صحنه را بازسازی که متوجه شدیم  پیرمرد در حالیکه در یک دست عصا و در دست دیگر یک پاکت شیر دارد نزدیکمان میشود ما هم که با دیدن پیرمرد رنگمان همچو گچ سفید شده بود از جایمان پریدیمُ پا بَر جا ایستادیمُ پیرمرد عصایش را همچو میخ بر پنجه هایِ پای راستمان فرو میبُرد و  در حالیکه رو در رویمان ایستاده بود یک ظرف برای گرم کردن شیر ازمان میخواست! ما هم که لکنت زبان گرفته بودیم گفتیم پدر جان؟ گفت من پدرت نیستم! گفتیم حاج آقا؟ گفت حاج آقا هم نیستم! ما هم که دیدیدم با سماجت هر چه تمامتر در استیشن ایستاده و فشار عصایش بر روی پایمان بیشتر میشود در یک حرکت با عصبانیت عصایش را همچو توپ فوتبال شوت کردیمُ پشت سر همکارمان پناه گرفتیم خلاصه اون روز جرات نمیکردیم بر بالین پدرش برویم یا حتی از چند متریش گذر کنیم تا اینکه این شیفت شوم به پایان رسیدُ راهیِ خانه شدیم،فردای آن روز با سلامُ صلوات که دیگر پیرمرد را نبینیم وارد بخش شدیمُ چشممان به اولین کسی که افتاد خودش بود که دقیقا کنار استیشن پرستاری بر روی صندلیِ پارچه ای نشسته و پاهایش را به پهنایِ قامتش باز کرده و یک کلاه  خاکستری انگلیسی بر سر گذاشته و محا سن را تراشیده و یک دست کتُ شلوار شیک به تن کرده و شلوارش را تا ناحیه ی دیافراگم بالا کشیده و زیر شلواریِ راه راه قرمز رنگش را در زیر جوراب هایش غایم کرده و یک جفت کفش مشکیِ براق به پا  کرده و در حالیکه کتاب شعر به دست داشته و سرش در کتاب مشغول خواندن شعر بوده،ما هم که دیدیم متوجه ی حضورمان نشده سرمان را پایین انداخته و قدم هایمان را سریع برداشته و از راهِ فرعی وارد استیشن شدیم ما که ذهنیت خوبی از عصایش نداشتیم زیر چشمی نگاهی کردیم که ببینیم عصایش که حُکم شمشیر را برایمان داشت کجاست که مشاهده کردیم پیرمرد همانند یوزپلنگ با خشم دارد نگاهمان میکند.هُری دلمان ریختُ،سریع چشممان را از پیرمرد دزدیدیمُ مشغول گپُ گفت با همکارانمان شدیم گویی که او را ندیده ایم ما هم که دیدیم  بر سر راهمان همچو مار زخمی چنبره زده و سد معبری برای ما و همکارانمان هست تصمیم گرفتیم که با نرمش خاصی تخت پدرش را با تخت شماره ی 2 تعویض کنیم،پیرمرد به محض شنیدن آنچنان قشقرقی به پا کرده و بخش را بر سرمان خراب کرد که ما را از کرده ی خود پشیمان کرده  خدا خیر بدهد همکار خدماتیمان را که با ماچه باران کردن سرُ صورت پیرمرد عبوس همچو کودکی صدایش را بُریده و ما هم هر کداممان بر سر


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1392ساعت 22:42 توسط آلاله| |

 

چند روز پیش طبق معمول در سنگرمان نشسته بودیم و  برای لحظه ای فارغ از بیماران محترم که با صدای جیغو داد چند دختر که با خودشان یک برانکارد را به داخل اورژانس هدایت میکردند از جایمان پریدیمو به طرفشان رفتیم و مشاهده کردیم دختر جوانی که خود را به غش زده و سرش را به یک طرف انداخته  و دستانش در دو طرف برانکارد ولو شده و از گوشه ی لبان پروتوز شده ی ورقلمبیده اش شُرشُر کف می آید که البته باید بگوییم درست کردن کف دردهان برای خودش مهارت  خاصی لازم دارد که شاید این مهارت بر میگردد به فیزیولوژی لبهای پروتوز شده که فقط خودش از پسش بر می آمد و چنان چشمانش را به حالت نیمه باز قرار داده که ابتدا شک کردیم باید تشنج کرده باشد وقتیکه نزدیکتر شدیم دیدیم حتی نفس هم نمیکشید خلاصه دختر را به اتاق احیاء بردیم همینکه نبضش را گرفتیم آنچنان نبضش زیر انگشتانمان پُر میزد و قلبش همانند تلمبه تالابو تلوب میکرد، دختر که دید در بین همکارانمان محاصره شده است تمرکز خود را از دست داده و چشمانش شروع به لرزش کرده همینکه یک پنبه ی آغشته از الکل را در کنار بینی اش قرار دادیم شروع به سرفه کردن کرده ما که متوجه شده بودیم خانم شدیدا هیستریک تشریف دارند و یه جورایی دستمان انداخته  دلمان میخواست شیشه ی الکل را در داخل بینی اش سر ریز میکردیم خلاصه دختر را از اتاق احیاء خارج کرده و همینکه میخواستیم او را بر روی تخت قرار دهیم بدنش شروع به لرزیدن کرده وآنقدر ماهرانه همانند مرغ سرکنده حرکات تشنج را انجام میدادند که گویی سالها متشنج بوده است که یک آن شک کردیم نکند واقعا تشنج کرده باشد از همراهان دختر پرسیدیم: مشکلش چیست؟ گفتند چند بسته قرص مصرف کرده البته این بار هم شک داشتیم که قرصی مصرف کرده باشد ولی بایستی هر جور شده او را شستشوی معده میدادیم همینکه لوله ی معده را میخواستیم از راه بینی وارد معده اش کنیم شروع به اوغ زدن کرده و آنچنان دستو پا میزد که در یک تکنیک خاص کاراته و بدون هماهنگی قبلی پای راستش را بالا برده و با قدرت هرچه تمامتر به چانه و شکم دو حریف آقا ضربه زده بطوریکه یکی از آنها را ضربه فنی کرده و حریف اول با جثه ی کوچکتر به دلیل ضربه به فک و گاز گرفتن نابه هنگام زبان صحنه ی شستشوی معده را در یک حرکت غیر اخلاقی با بدو بیراه گفتن زیر زبانی به حریف قدر ترک کرده و راهی استیشن پرستاری شده و حریف دوم با چثه ی بزرگتر به دلیل چربی های دور شکمی درد کمتری را احساس کرده و به گفتن یک جمله ی نا محسوس اکتفا کرده و در صحنه مانده و به مبارزه ی خود ادامه داده ما هم که دیدیم زور دختر به قدری ست که سه نفره قادر به گرفتنش نیستیم و با برآوردی که کردیم دو نفر بایستی پاهایش را میگرفتند و دو نفر دیگر دو دستانش،ویک نفر هم مسئول شستشوی معده باشد که مجموعا به یک اکیپ پنج نفره جهت شستشوی 20 دقیقه ای نیاز داشتیم البته باید بگوییم به یک نفر هم جهت بستن دهان دختر که درونش حاوی 44 گز زبان بوده نیاز داشتیم خلاصه این را بگوییم که حتی مردان آهنین هم قادر به رام کردنش نبودند چه برسد به ما تا اینکه از دختران همراه ناز و افاده ای خواستیم که به یاریمان بشتابند تا شاید افاده کرده و بتوانیم کارمان را انجام دهیم دختر هم که دید راهی ندارد و دستهاو پاهایش دربند است از سر استفاده کرده و شروع به حرکت دادن سر کرده و سرش را همانند بادبزن به راست و چپ میچرخاند ما هم به دلیل وجود همکاران مرد بر بالای سر دختر که نگران جدا شدن کلاه گیس از سرش بودیم زیرکانه دست چپمان را محکم به کاسه ی سر دختر چسبانده تا مبادا پوستیژ جدا شده و از آن طرف هم نگاهی به مُژه های مصنوعی انداخته و متعجب ازین بودیم که چگونه با این همه ریختن اشک و علیرغم خیسانده شدن،آب از آب تکان نخورده و همچنان پا بر جا بر سر جایشان محکم چسبیده،گویی با چسب قطره ای چسبانده شده در این فاصله برای اطمینان یه نگاه به لنزهای سبز رنگش انداختیم تا ببینیم در چه وضعیتی ست که مشاهده کردیم یکی از لنزها به سمت راست سُر خورده و چشم راستش همانند ماه گرفتگی شده و فقط هاله ی باریکی از چشمانش در زیر لنز دیده میشود ما هم که حساس شده بودیم دلمان میخواست ناخن انگشت اشاره مان را آهسته به درون چشمانش فرو برده و لنز را بر سر جایش بر میگرداندیم.خلاصه پس از این همه تلاش و کوشش و صرف انرژی برای شستشوی معده،دختر دهان به اعتراف گشوده که قرصی مصرف نکرده و فقط برای تهدید خانواده این هیستریک بازی را درآورده است....    

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 21:1 توسط آلاله| |


چند شب پیش اتفاقی پیش آمد که دلمان نیامد با شما درمیان نگذاریم،حدود ساعت 3 نیمه شب که همکارانمان به اتاق رستشان رفته بودند و اینجانب طبق معمول آماده باش در سنگرمان نشسته بودیم و در حال حل کردن جدول،سرمان را بلند کردیمو مشاهده کردیم دختر پسری البته دختر پسر که چه عرض کنیم سن و سالشان کمی از دختر پسرهای امروزی بالاتر بود در حالی که دختر کیف دانشجویی بر شانه ی راست داشت و یک کتاب در دست چپ و دست پسر دور دستان دختر همانند پیچکی گره خورده بودو دختر از دل درد شاکی بود وارد اورژانس شدند نوبت گرفتند و در سالن انتظار نشستند و پسر دست راستش را که حدود یک متر بود بر بالای صندلی قرارداد و دختر خود را همانند گنجشکی بی پناه لابه لای دستان پسر قرار داد و سرش رابر روی دستان پسر تکیه داد و کم کم سرش از حد مجاز فراتر رفته و بر روی سینه ی پسر قرار گرفت سر پسر هم متقابلا همانند آهن ربایی خود به خود جذب سر دختر شده و محکم به سر دختر چسبید و هر دو آنچنان به دیوار روبرویشان خیره شده بودندو سکوت اختیار کرده بودند که گویی در کنار دریا نشسته اند و غرق امواج دریا اند ما هم که دورادور نظاره گر صحنه ی عاشقانه بودیم، تا اینکه منشی محترم صدایشان کردو هر دو که انگار در پارک در حال قدم زدن هستند آسه آسه نزد پزشک رفتندو دختر آنچنان با ناز جواب سوالات پزشک را میدادند که پزشک مرتبا به دختر گوشزد میکردند که خانم محکمتر حرف بزنید خلاصه بعد از چند دقیقه پسر با یک کیسه سرم و آمپول نزدمان آمدندو دختر هم بر روی تخت دراز کشید ما هم سرم را آماده کردیم و برای وصل سرم بر بالین دختر رفتیم و دختر به محض دیدن سرم در دستمان شروع به ریختن اشک کرده از آن طرف پسر هم کلی قربان صدقه دختر میرفتند..

  خلاصه با کلی مکافاتو ناز و اشوه های خانم آنژیوکت را برایشان فیکس کرده و سرم تراپی را شروع کردیمو به سنگرمان برگشتیم چند دقیقه ی بعد متوجه ی صدای دختر شدیم آنچنان اصوات مختلفی از خودش در میاورد که ما خجالت زده شده بودیم یک آن برگشتیم ببینیم چش شده است دیدم دختر در حالیکه دست چپ را کمی بالاتر از شکم بر روی قفسه ی سینه قرار داده و پسر در حال نوازش کردن دستان دختر است رک بگوییم ما هم که بدمان نمی آمد دیدی بزنیم هر چند ثانیه یک بار سرمان را 180 درجه میچرخاندیم تا هدف را زیرچشمی با زاویه 35 درجه نگاه کنیم اما ایندفعه مشاهده کردیم هدف دارد کارش به جاهای باریک کشیده میشود ما هم که دیدیم فاجعه در حال وقوع

ست خجالت کشیده و سرمان را با سرعت نور به حالت اولیه برگردانده وبه دیوار روبرویمان در حالیکه چشمانمان از حدقه درامده بود خیره شدیمو سه چهار بار پلک زدیمو پیش خودمان گفتیم در دیزی باز است حیای گربه کجاست!! البته ناگفته نماند دیزی خانم که بدشان نمی آمد چه برسد به آقا گربهه یک آن به خودمان گفتیم حالشان را بگیر و از آنجاییکه نمیتوانستیم به آقا گربهه چیزی بگوییم برگشتیمو به دیزی خانم با صدای بلند گفتیم خانم این چه وضعش است این اصوات چه هستند که از خودتان در میآورید آرام

برچسب‌ها: ماجرای آقا گربه و دیزی خانم در اورژانس
ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392ساعت 23:56 توسط آلاله| |


داستان ازاینجا شروع میشه که مردی در شب عزاداری مراسم عروسی به پا میکنه و بعد از مراسم منقلی  رو که در اون کباب کرده بودند برای مهمون ها،به داخل خونه میاره برای گرم کردن فضای خونه که اهالی خانه شب در خواب دچار گاز گرفتگی میشن و به اورژانس آورده میشن....قبلش هم باید بگم با توجه به اینکه احترام خاصی برای همه ی بیماران عزیزو همراهانشون قائل هستم برای اینکه فضای وبلاگم رو از حالت غم در بیارم این داستان واقعی رو در قالب طنز نوشتم البته میشه گفت طنز تلخ...


 با توجه به اینکه اینجاب به تازگی وارد شغل شریف پرستاری شده بودیم و آگاهی کامل را نسبت به این شغل شریف نداشتیم و آقای هدنرس محترممان هم که از هیچ لطفی دریغ نمیکردند و یک روز در میان برایمان شیفت شبکاری میزدند میزدند میزدند و ما هم که تازه وارد بودیم و به قول معروف پرستار طرحی تا تقی به توقی میخورد میگفتند شما پرستار طرحی هستید یعنی شما محکومید به آمدن شیفت های سنگین!!،هیچ نمیگفتیم تا اینکه در یکی از شیفت های شبکاری زمستان 87 که هوا به شدت سرد بود و درست شب عزاداری بود حدود ساعت یک نیم  شب،و اورژانس خالی از بیماران محترم،ماهم که فرصت را غنیمت شمرده راهی اتاق رستمان شدیم و کفش هایمان را در آوردیم و بر روی تخت دراز کشیدیم تا کمی استراحت کنیم همین که چشمانمان را بر روی هم گذاشتیم صدای آژیر آمبولانس ما را از چرت پراند ما هم که انگار کابوس دیده باشیم برای لحظه ای با تعجب و با چشمان از حدقه درآمده به اطرافمان نگاه میکردیم که با صدای یکی از همکاران که فامیلمان را صدا میزد از جا پریدیم ما هم که هول شده بودیم یک جفت دمپایی که پایین تخت افتاده بود را سریع به پا کردیم و بدو بدو به سمت در ورودی اورژانس دویدیم که در هر آمبولانس سه چهار تا بیمار که جمعا 7 بیمار بوده را یکی یکی وارد اورژانس کردیم بر روی تخت گذاشتیم.همکار محترم 115 فرم را به ما دادند که امضاء کنیم درقسمت تشخیص در فرم نوشته شده بود گاز گرفتگی در اثر گاز زغال،اکسیژن ها را وصل کردیم و سرم تراپی را شروع کرده،یکی از همکارانمان هم که کمی فضول بودند  سرشان را طرف گوشمان آوردند و گفتند این هم آقا داماد و خلاصه ای از جریان را گفتند،ما هم از آنجاییکه حس کنجکاویه مان گل کرده بود به طرف آقا داماد که حدودا 47_48 ساله بودند رفتیم،آنچنان صورت را سه تیغه کرده و سبیل های کلفت را شانه و لباس تمیز محلی بر تن داشته و بر روی تخت دراز کشیده بودند و پای راست را بر روی پای چپ انداخته و دست چپ را مشت کرده و زیر سر گذاشته و با نگاهی عمیق به سقف اورژانس زل زده بودند که گویی در وسط باغی پر از دار و درخت بر روی تخت سلطنتی دراز کشیده و به آسمان پرستاره خیره شده و ستارگان را می شمرند، نزدیک شدیم و گفتیم: شما آقا داماد هستید؟ سر را چرخاندند و با  لبخندی ملیح گفتند:با اجازه...حالا ما در سرمان افکاردیگری بود که چرا در شب عزاداری عروسی بر گزار کرده اند و آن هم برای زن سوم!!!داماد که بی صبرانه منتظر شاد باش از جانب ما بودند و خیره به ما و ما هم خیره به زمین،یک آن سررا بلند کردیم و با قیافه ی حق به جانب گفتیم پس چرا در این شب؟با پرسش اینجانب لبخند بر لبان داماد خشکید، منحنی لب را زیر سیبل قایم کردند و گفتند ما تقصیری نداریم  از ترس زن



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1392ساعت 21:52 توسط آلاله| |

چند وقت پیش زنی بسیار جوان و خوش بر روی که حالا در کمتر از 2ماه متوجه شده بود دچار کنسر برست(سرطان پستان) هستش برای تعویض پانسمان به اورژانس اومده بود زن بر روی تخت نشست زمانی که داشتم پانسمانش رو تعویض میکردم متوجه ی پسر خردسال زن شدم  که گوشه ی تخت کنار مادر در حالی که عروسک اسپایدرمن رو با دست راستش گرفته بود و پاهای عروسک بر روی زمین آویزون بود ایستاده بود و با نگاهی غم زده که گویای هزاران حرف ناگفته بود به مادر زل زده بود گویی با تموم وجود درد و غم مادر رو احساس میکرد یک لحظه مادر صورتش رو سمت پسر کرد و گفت:( یادت باشه مامانت یک اسپایدرمنه) آنچنان زن با شهامت این حرف رو به فرزندش گفت که برگشتم به پسرک نگاهی کردم و دقیقا چهره ی غمگین پسر ازین رو به اون رو شده بود و برای لحظه ای در چهره ی معصوم کودک قدرت رو که توام با شادی بود دیدم انگار مادر با این کلامش بار سنگین غم رو از روی دوش پسرک برداشت....مادر یعنی کوهی از صبر...مادر یعنی استقامت...مادر یعنی هم مادر هم پدر...مادر یعنی عشق...مادر یعنی هر لحظه...مادر یعنی زندگی.......برای سلامتی این مادر و همه مادرا دعا کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1392ساعت 22:19 توسط آلاله| |

ثریا دختر ایلامی و فوق العاده وابسته به خانواده که سال 83 رشته ی فوق دیپلم گرافیک اهواز قبول میشه،حالا ثریا بایستی وسایلش رو جمع کنه و به شهری بیاد که هیچ شناختی ازونجا نداره و حتی یک بار به اونجا سفر نکرده و دو سال و نیم رو در این شهر غریب به دور از خانواده زندگی کنه ثریا از خانواده خداحافظی میکنه و برای ثبت نام به اهواز میاد و بعد از انجام کارهای ثبت نام و گرفتن خوابگاه کلاساشواز مهرماه شروع میکنه،ثریا در خوابگاه با دختری بنام مریم آشنا میشه که بعدها بهترین هم اتاقی ثریا به حساب میاد،ترم یک و دو و سه رو به اتمام میرسونه تا اینکه در بهمن ماه سال 84 سعید(دوست پسر مریم) که صمیمیترین دوست امین  بوده با مریم قرار میذارن تا همدیگرو دم در خوابگاه ببینن.سعید در حین آماده شدن با امین تماس میگره که در صورت تمایل امین هم به همراه سعید به سر قرار بره امین قبول میکنه و با ماشین سعید به در خوابگاه میرن سعید از مریم درخواست میکنه که در صورت امکان سوار ماشین بشه و برای ساعتی مشغول به گشت زنی بشن که مریم از ثریا میخواد اونهم باهاش سوار ماشین بشه ثریا قبول میکنه و به همراه مریم سوار ماشین میشن و بعد از سلام به امین و سعید ثریا به مریم میگه من دمپایی پلاستیکی پامه مشکلی نیست؟...امین با شنیدن صدای ثریا بدون اینکه چهره ی ثریارو دیده باشه از سادگیه ثریا خوشش میاد و به دلش میشینه بعد از کمی دور زدن با ماشین امین از سعید میخواد گوشه ای اونو پیاده کنه سعید تعجب میکنه و دلیلش رو جویا میشه امین در جواب میگه میخوام کمی پیاده روی کنم.امین تا رسیدن به خونه شروع به خوندن آیت الکرسی و 4قول میکنه و از خدا میخواد ثریارو قسمتش کنه بعد از چند روز موضوع علاقه ی خودش رو به ثریا با سعید در میون میذاره و سعید هم به مریم و مریم هم به ثریا میگه،که ثریا بعد از دو روز تحقیق از سعید در مورد امین و مطمئن شد از اخلاقش قبول میکنه امین بعد از شنیدن جواب مثبت به رابطه ی دوستی سر از پا نمیشناسه و با ثریا قرار  

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 1:56 توسط آلاله| |


دو ماه پیش در تاریخ21/11/91 ساعت 10 شب توی استیشن پرستاری نشسته بودم که مردی جوان با قدی بلند و 4شانه با چشم و ابرویی مشکی به اتفاق همسرش که زنی ظریف با چهره ای مهربان بود در حالی که زن دستش رو دور بازوی همسرش حلقه زده بود با 2 کیسه ی جداگانه از سرم با داروهای مشابه به سمتم اومدن سلام کردن جواب سلامشون رو دادم.ازشون مشکلشون رو جویا شدم.مرد گفت هردومون دچاریک بیماری  شدیم.هرموقعه یکیمون مریض میشه بلافاصله اون یکیم دچار همون بیماری میشه.قبل از آماده کردن سرم ها مرد ازم خواهش کرد اگه میشه سرم هاشون رو توی یک محیط آرام جدا از فضای شلوغ و پر هیاهوی اورژانس براشون وصل کنم.بدون مکث و حتی کوچکترین شک و تردید قبول کردم! بدون اینکه حتی دلیلش رو بپرسم.نمیدونم چرا؟..و بعد مرد جوان که بعدا اسمش رو بهم گفت بنام امین برگشت و گفت خانم پرستار نمیدونم چرا میون این همه آدم توی این همه سال یه نیروی خیلی قوی بطور ناخداگاه من رو به سمت شما کشوند که بخوام تموم جزئیات زندگی خودم و ثریا رو براتون تعریف کنم.بعد از آماده شدن سرم ها امین و ثریا رو به طرف اتاقی مجهز سه تخته که اتاق مخصوص تالاسمی ها بود راهنمایی کردم.ثریا بر روی تخت شماره 1 و امین بر روی تخت شماره 2 دراز کشید.ابتدا سرم امین و بعد سرم ثریارو وصل کردم.مرد جوان ازم خواست سرم هارو روی سرعت آهسته بذارم و پای صحبتاشون بشینم.از همکارام خواستم که توی این مدت کوتاهی که من نیستم اورژانس رو کاور کنن خوشبختانه قبول کردن و در حدود 1 ساعت مشتاقانه  پای صحبتهای امین و ثریا نشستم.و امین ریز به ریز اتفاقات زندگیشون رو در حالی که گاهی ثریا همراییش میکرد  برام تعریف کرد.شوکه شده بودم.چرا من برای در میون گذاشتن اتفاقات زندگی امین و ثریا انتخاب شده بودم.در آخر ازشون خواستم اگر اجازه میدن داستان زندگیشون رو توی وبلاگم بنویسم.با آغوشی باز درخواستم رو قبول کردن وامین ازم خواست که اسم و فامیل هردوشون رو توی داستان بیارم.در ضمن چند روز بعد مجددا به اورژانس مراجعه کردن که سبب شد جزئیات بیشتری از داستان زندگیشون رو واسم تعریف کنن و فرصتی شد تا بتونم مطالبشون رو یادداشت کنم.

در روزهای آینده داستان زندگیشون رو خواهم نوشت...     

نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1392ساعت 22:51 توسط آلاله| |

ساعت 5 صبح ..

بیمار وارد اتاق پزشک میشه

پزشک:سرمت تزریق شد؟

بیمار:آره

پزشک:بهتری؟

بیمار:بهترم

پزشک:خوب داروهاتو طبق دستور سر ساعت مصرف کن

بیمار:دکتر مشکلم چیه؟

پزشک:یه عفونت ساده ی روده ای

بیمار:دکتر یه استیعلاجی برام بنویس

پزشک:برا چی؟

بیمار:2 ساعت دیگه باید برم سرکار خوابم میاد.نخوابیدم

پزشک:الکی که نمیشه استیعلاجی نوشت

بیمار:باید بنویسی!!

پزشک:کی گفته!

بیمار:من میگم

پزشک:تو برا خودت میگی

بیمار:یا اله بنویس وظیفته

پزشک:خ ن نیرو انتظامی رو بگیر

خ ن:باشه دکتر.الو نیروی انتظامی

 نیرو انتظامی:بله بفرماییید

خ ن:لطف کنید سریع بیاین اورژانس

نیروی انتظامی:مشکل چیه؟

خ ن:حالا شما بیاین

نیروی انتظامی:خوب بگین مشکل چیه؟

خ ن:چه فرقی میکنه یه مشکلی

خ ن:اه..گوشیو محکم میکوبونه

توی اتاق پزشک دفترچه از جانب بیمار به سمت پزشک پرتاب میشه و متقابلا....

پزشک:پس این نیروی انتظامی چی شد؟

بعد از 10 دقیقه بیمار در حال تهدید پزشک و خروج از اورژانس و نیروی انتظامی در حال ورود به اورژانس.از کنار هم رد میشن!

نیروی انتظامی:مشکل چیه؟

خ ن:حل شد!!!

نیروی انتظامی:پس چرا الکی تماس میگیرید؟

!!!!!!!!!....................

/**/
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391ساعت 21:46 توسط آلاله| |

ساعت حدود 8:30 صبح در حال تنظیم کردن سرم تخت شماره 8 هستم

بیمار چند روزی ست که از شدت بیماری بی حال و اشتها به خوردن غذا

نداره همسر بیمار به سمت بیمار میره و شروع به بوسیدن دستها و

صورت بیمار میکنه و بهش میگه الهی دورت بگردم یه کلمه بگو یه چیزی

بگو خیالمو راحت کن بدونم خوبی مرد که اصرار همسرش رو میبینه در جواب

میگه (خسته ام میخوام بخوابم) زن میگه باشه قربون اون چشمات برم

اذیتت نمیکنم بگیر بخواب کارم تموم میشه در حال رفتن به سمت

استیشن پرستاری هستم لحظه ای بعد صدای فریاد زن به گوشم میرسه

بدو بدو به سمت بیمار میرم بیمار هیچگونه علائم حیاتی نداره عملیات

احیاء شروع میشه ولی متاسفانه موفقیت آمیز نبوده و بیمار فوت میشه و

هنوز پس از گذشت 2 سال صدای مرد توی گوشم زمزمه میشه و چقدر

زیبا و لطیف گفت (خسته ام میخوام بخوابم) هیچکس حتی خدا هم شک

نکرد به خواب مرد،که خواب مرگ که خواب ابدیت بود.....................


نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391ساعت 20:50 توسط آلاله| |

Design By : nightSelect.com